تبليغاتX
دوباره
با تو خواهم ماند

امروز باز يكشنبه بودو فائزه و سعيده اومده بودن دانشگاه، اونروزايي كه سعيده و فائزه دانشگاهن خيلي واقعا خوش مي گذره (البته اگه خانم موسوي بذارن!). اول صبح اولين كسي كه ديديم بهزاد بود، امتحان داشت و جزوه به دست بود، بعد اينكه كلاسم تموم شد، اومدم سايت، بهزاد و احسان هم بودن. فائزه فيلماروآورده بود و مشغول رايت كردن اونا بوديم، بعد اينكه نهار خورديم براي جلسه كتابخواني رفتيم سر كلاس 205! منم (طبق درخواست!!!) سر كلاس شيوه نرفتم و...

سر كلاس كه بوديم يهو دكمه ي پالتوي فائزه كنده شد و افتاد رو زمين! بهزاد برداشت و داد بهش، منم خواستم مثلا كمك كنم كه...(خوب من چيكار كنم جا دكمه ايش رو چرا باز نكرده بودن؟!) در اين هنگام بود كه براي رفع اين مشكل از جيب فائزه يك عدد چاقو در اومد... (فائزه سلاح سرد حمل مي كني؟؟؟!!!)(قابل توجه كسايي كه قصد توبيخ پرواز و يا از اين قبيل كارارو دارن!)

تصميم گرفتم كه كتاب رو من بخونم! قبل شروع كتابخواني خواستم كه برم رو تريبونه و بشينم كه يهو پام گير كرد به لبش و كم مونده بود بيفتم!!! محمد هم نامردي نكرد و برگشت به لبه ي تريبون نگاه كرد و گفت بزار ببينم چيزيش نشد!!!(واقعا كه ...)

بعد تموم شدن كتاب و حرفاي فائزه يك سري بحث هايي شروع شد. منم يه سري نظراتي دادم... ولي نظر كليم اينه كه" انسان ها از ابتدا يك سري نياز غريزي درونش دارن كه حاصلش دوست داشتن جنس مخالفه! و به قول محمد شايد يك سري افرادي هستن كه حتي خودشون به دنبال اين نياز هم ميرن ولي هيچ وقت نمي شه گفت كه كسي هست كه به دنبال عشق بره چون عشق چيزيه كه در لحظه بوجود مياد و چيزي نيست كه انسان دنبالش بره و يا با دليل و منطق اونرو بدست بياره. كسي كه عاشق يكي مي شه دليلي براي اينكارش نداره و بعد عاشق شدنه كه همه ي شرايط اون طرف مقابل رو قبول مي كنه. يك سري از دوستان نظر دادن كه عشق ممكن بين دونفر بعد اينكه از هم شناخت پيدا كردن بوجود بياد، ولي به نظر من اين چيزي كه بعد از شناخت بوجود بياد عشق نيست و دوست داشتنه! يك سري ديگه از دوستان مي گفتن كه ممكنه اول دو نفر همديگر رو دوست داشته باشن و به مرور زمان عشق بينشون بوجود بياد ولي به نظر من اين چيزي كه بين اونا بوجود مياد باز هم عشق نيست و يك نوع وابستگي هستش!"

آخر جلسه هم بهزاد ومد و بهم گفت كه كتاب رو خيلي خوب خوندم و لرزش صدام كه در بعضي جاهاي خاصي بود لحن خوبي به خوندنم مي داد.( مرسي آقا بهزاد!) آخر سر هم اينطوري شد كه نخود نخود هر كه رود خانه ي خود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/28ساعت 5:26  توسط صونای  | 

 به دلایل مسائل امنیتی این قسمت حذف می شود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/23ساعت 17:37  توسط صونای  | 

به دلیل مسائل امنیتی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 22:58  توسط صونای  | 

 

 

برام عجيب بود... نگاهت بهم متفاوت با بقيه ي نگاها بود... هميشه متوجه نگات و سنگيني چشات رو صورتم بودم ولي نمي تونستم برگردم و بهت نگاه كنم ... نمي دونستم موقع نگاه بهت چه رفتاري بايد از خودم نشون مي دادم... هر وقت هم بر مي گشتمو بهت نگاه مي كردم منتظر بودم نگاتو ازم بدزدي ولي تو باز هم نگام مي كردي... و من لبخندي بهت ميزدم و سرم رو پايين مينداختم...ولي يادمه از يكي شنيده بودم كه بهم مي گفت اگه يكي بهت نگاه كرد نبايد فكر كني كه... شايد اين حالت يك تلاقي نگاهه!برام خيلي عجيب بود سعي مي كردي بهم نزديك شي و پيشم باشي ولي هيچ وقت بهم چيزي نمي گفتي... و من براي اينكه هيچي از نگات نخونم ديگه به چشات نگاه نمي كنم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 22:13  توسط صونای  | 

امروز طبق معمول چهارشنبه بودو ما جلسه داشتيم! واقعا روزاي 4 شنبه احساس متفاوتي براي اومدن به دانشگاه دارم! قبل اومدن به كلاس ميترارو ديدم كه داشت به سمت كلاس 205 مي اومد.حالش زياد خوب نبود به همين خاطر به من تكيه كرد و تا كلاس اومد. موقع اومدن با ميترا متوجه يه كتابي رو بالكن كلاس بغلي شدم، بعد همراهي ميترا تا كلاس برگشتم تا مطمئن شم كتاب رو بالكن كدوم كلاس بود. بعد كه بر گشتم (با شوقي عجيب و خوشحال از اين كشف خود!!!) امير كه تو راهرو وايستاده بود برگشت و بهم گفت مي ري اهالي پرواز رو جمع مي كني مي ياري؟؟؟ منم امير رو از اين كشف خودم آگاه كردم و با هاش به كلاس بغلي براي اثبات اين كشف رفتيم كه امير از روي پنجره به بالكن پريد تا اين كشف رو بيشتر موشكافي كنه!!!( البته امير آقا من فهميدما مي خواستي اين كشف رو به اسم خودت تموم كني!!!) ولي ... كتابه كتاب مقاومت مصالح بود!!!

 اكثر بچه ها سر جلسه حاضر بودن. داشتيم برا مسابقه از مطالب نشريه راي گيري مي كرديم. احسان هم كه با دوربينش شكار لحظه ها مي كرد!(احسان يادت باشه اونارو ازت بگيرما!!!) ياشار هم بعد چند لحظه به جمعمون اضافه شد. موقع راي گيري هر كسي از مطالب خودش تعريف مي كرد(البته به عبارتي مطلب خودش رو معرفي مي كرد و در موردش توضيح مي داد) ولي من باز فهميدم كه منظورشون اي ن بود كه به مطلب من راي بدين! ياشار متعجب از اين كه هيچكدوم از سر مقاله هاش انتخاب نشده بود (البته سوء تفاهم نشه ها، حتماااا از قلم افتاده بوده!!!) امير در حمايت از عنوان رقص زيبا در چهارشنبه سوريش بود كه هر كاري كرد آخرشم بچه ها حرف اميرو در ك نكردن و نفهميدن چي ميگه؟! بهزاد كه... يه مطلبم كه از محمد داشتيم و اونم انتخاب شد، با دوبار راي گيري براي مطلب سعيده راي ها فكركنم از 10 به 12افزايش يافت، كيه كه جرات راي ندادن به مطالب خانوم مسئول فني و صد البته دو ستشون رو داشته باشه!!!( اون يه نفر من كه نيستم، شما چي؟؟؟؟)

آخر كلاس هم مي خواستيم با ياشار عكس بگيريم كه كسي رو براي اينكار پيدا نمي كرديم... امير برگشت گفت ياشار يه عكس ازمون بگير!!( پيشنهاد خوبي بودا!!!) يكي از بچه ها (كه اصلا يادم نمياد كيه بعدا بياد بهم بگه تا اسمشو اضافه كنم) برگشت به احسان گفتش تو خودت عكس بگير بعدا با فتوشاب عكستو اضافه مي كنيم!!(پيشنهاد جالب دوم!!) بالاخره عكسه توسط آقاي مهدي نباتي گرفته شد كه هنوز به دستمون نرسيده....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 22:46  توسط صونای  | 

 

 

اونروز بچه ها براي چاپ پرواز داشتن مي رفتن نازلو، منم همراه بچه ها رفتم،4 شنبه ي هفته ي بعد قراره براي خوردن پيتزا و تولد پروازبريم بيرون.(آخه پرواز تولد كرده!) قراره آقايون (البته بايد بعضي هاشو فاكتور بگيريم كه با اين حساب فقط ميمونه احسان!!!) براي هفته ي بعد يه مهمونه خوب (از اون خوبا ها!!!) بيارن. سر اين موضوع تو سايت بين فائزه و احسان بحث بود كه احسان با يه لحن قاطعي برگشت و گفت " من  كه ميارم " منم گفتم كه اگه كيشيسن مي ياري... بالاخره قرار شده كه آقا احسان... بعده يه هفته معلوم مي شه!

4 شنبه قرار بود نشريه منتشر بشه و به فروش برسه.اون روز زودتر از 4 شنبه هاي قبل رفته بودم دانشگاه!!! وقتي رسيدم طبق معمول همه ي بچه ها جمعشون جمع بود، منم بهشون اضافه شدم... محمد يه كتاب فال حافظ گذاشته بود اونجا و برا اينو اون فال مي گرفت... فرزين كه پشت بسته ي 50 تومني ها نشسته بود... ياسر امتحان داشت... امير كلاس داشت و بعد كلاس يه سر اومد... سعيده و فائزه و احسان كه همش اونجا بودن... بهزادهم كه كلاس داشت ولي مثل اينكه خيلي براش غير مفيد شده بود (آخه موقع حضور غياب ...) و همچنين مشغول سرقت يكي از نشريه ها بود كه هيچكدوم از بچه ها نديدن ولي از چشمان تيز بين من دور نموند (حالا بهزاد چقدر مي دي به كسي اين موضوع رو نگم!!!) سر جلسه ي اونروز اعصاب فائزه خيلي خورد شده بود چون بچه ها همشون جمع نشده بودن. قرار بود براي پرواز مدير مسئول جديد انتخاب كنيم... صندوق راي گيري ميترا(از نوع كهربا) آرا رو جمع كرد و بعد نتيجه گيري آقاي امير هشترودي به عنوان مدير مسئول انتخاب شدن. ولي چون امير مي خواست ترم بعد براي كارشناسي ارشد درس بخونه قبول نكرد ... وقتي امير داشت حرف مي زد خيلي اعصابم خورد شده بود ... حرفاش يه جورايي بوي جدايي مي داد... يهو به اون لحظه اي فكر كردم كه قراره از بچه هاي پرواز جدا شم و... واقعا گريم گرفته بود...

امروز تو سايت نشسته بوديم و جمعمون جمع بود (من،  فائزه، سعيده، احسان (عضو ثابت و البته رشته=كامپيوتر) بهزاد و فرزين ) كه يهو سرو كله ي خانم موسوي پيداش شد! برگشت گفت كه اينا كامپيوترن؟!( روي سخنش با بهزاد و فرزين بود! احسان كه كامپيوتره!!!!!!) منم گفتم قراره تغيير رشته بدن ولي متاسفانه چند لحظه بعد بهزاد و فرزين رو كجا ديديم؟ پشت در سايت...  امروز جلسه ي كتاب خواني  هم داشتيم. ياشار هم اومده بود... جلسه يه رنگ و بوي ديگه اي داشت (حالا يه ذره تعريف كنيم ديگه بالاخره يه موقعي سردبير بودن و...) ديگه منم افتادم تو خط كلاس دو در كردن و... سر كلاس كه حاضر شديم  امير شروع كرد به حرف زدن. مي گفت كه من فكر كردم و يه حدس هايي زدم در مورد اينكه اون مطب جودي آبوته كاره كيه؟!( واقعا امير بيكاريا مي شيني به چه چيزايي فكر مي كني مثلا شنبه امتحان داره قراره 4 شنبه هم سر جلسه نيادا حالا ببين مي شينه فكرم مي كنه تازه!!!) . رو به فائزه و سعيده كرد و گفت كه معلومه كار شما نيست (حالا از كجا معلومه امير داند...) فهميدم كه الان به من مي گه كاره شماست دقيقا هم همينطور شد ... ( بابا من اين شماره مطلب ندادم... حالا هي بشينين فكر كنين!) واقعا كه ... بعدا هم بشينن بگن خانوما كنجكاون؟!!! بالاخره اينكه الان همه (من جمله من!) مونديم تو كف اينكه جودي ي ي ي آبت كيه؟ اين يه  مسابقه هستش و جوابش هم جايزه داره!( جوابهاتونو به مسئولين روابط عمومي تحويل بدين )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/12ساعت 23:40  توسط صونای  | 

 

...كنار خيابون ايستاده بودم و چشام منتظر چشات بود همون چشايي كه وقتي زل مي زدم توش ديگه نمي تونستم ازشون چشم بردارم، همون چشاي بي ريايي كه وقتي بهشون نگاه مي كردم تو هردوش خودمو مي ديدم و خودم...با لاخره اومدي، از اون وره خيابون مي ديدمت، از شوق ديدن چشات و حس گرمي دستات  طپش قلبم رو مي شنيدم، برام دست تكون دادي ...ديگه فكر كنم تپش قلبم رو عابرهاي اطرافمم ميشنيدن... خواستم از خيابون رد شم تا زودتر بهت برسم ولي يه لحظه متوجه تغيير حالت چهرت شدم، يه لحظه ايستادي ولي دوباره به سمتم اومدي ولي ايندفعه با سرعت بيشتر، بدون اينكه نگام كني از كنارم رد شدي... ديگه طپش قلبم رو نميشنيدم... چشات متوجه يه جاي ديگه اي بود ... متوجه يه چشاي ديگه... يه نفر رو وسط خيابون ديدم كه دراز كشيده بود، مي گفتن تصادف كرده، ولي من اونقدر متوجه تو و چشات بودم كه نفهميده بودم... همش داد مي كشيدي و چشاتو از چشاي اون بر نمي داشتي، ولي من همش متوجه چشاي تو بودم، دستاش تو دستات بود ولي من باز نگاهم به چشات بود... آمبولانس كه اومد باهاش سوار شدي...منم براي اينكه تنها نموني همراهت اومدم... تو سكوت داشتي گريه مي كردي... دستمو دراز كردم تا اشكاتو پاك كنم ولي اشكات مجال نميدادن پاكشون كنم و مي ريختن رو گونه هاتو تند تند پايين مي اومدن... هيچي نمي تونستم بپرسم ... نمي دونم چرا ولي اولين باري بود كه كنارت بودم و طپش هاي قلبم رو نميشنيدم... دستتو از دست او ن يه نفر نمي كشيدي تا منم گرميشو حس كنم، ديگه به من تو جهي نداشتي، نگات رو از من دريغ كرده بودي، ولي من فقط متوجه چشات بودمو چيزي نمي تونستم بگم...

سر خاك باز من رو نميديدي ولي همش صدام مي كردي، من كنارت بودم ولي متوجهم نبودي همش بهم مي گفتي بي وفا كجايي... ولي من كنارت بودم، بهم مي گفتي كجايي چرا پيشم نموندي ... ولي من پيشت بودم... بهم مي گفتي كجايي تا تو چشام نگاه كني ... ولي من نگام فقط به چشاي تو بود... داشتي بيهوش مي شدي ولي نمي دونم چرا صدام نمي كردي...ديگه چرا ازم كمك نمي خواستي ... من پيشت بودم ولي تو متوجه من نبودي و همش توجهت به اون كسي بود كه داشتن خاكش مي كردن، مي گفتي منو هم همينجا خاك كنين مي خوام بميرم... نمي دونم چرا ديگه به فكره منو تنهايي من نبودي... نمي دونم چرا نمي خواستي با من بمونيو دوست داشتي پيش اون بموني... مي خواستم بدونم اين كيه كه تورو از من گرفته، چشماتو، دستاتو، ... يك لحظه برگشتم و متوجه عكس قاب شده ي سر قبر افتادم...................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/10ساعت 22:7  توسط صونای  | 

تنها جلو در سايت ايستاده بودم، ياسر با همون لبخند هميشگيش اومد و سلام داد، مي خواست بره تو سايت و حضور من مانع مي شد، كنار كشيدم تا بتونه رد شه، قبل از رد شدن با همون حالتي كه من وايستاده بودم جلو در ايستاد بهم گفت چته؟ منم با يه لبخند جوابش رو دادم. سعيده و فائزه و احسان وبهزاد و محمد (به ترتيب حروف الفبا و صد البته خانما مقدم تر!!!) جلو در داشتن با هم حرف مي زدن منم داشتم به حرفاشون گوش مي كردم، فائزه با همون صداي مهربون هميشگيش بهم گفت صوناي ما ميخوايم بريم تو حياط بشينيم بيا تو هم بريم و يه بوس كرد منم گفتم كاش من هميشه تنها مي موندم تو ميومدي بوسم مي كردي. رفتيم تو حياط نشستيم احسان وبهزاد و محمد هم اومدن. البته موقع نشستن نامردي نكردن وطوري نشستن كه آفتاب مستقيم مي خورد تو صورتمون!!! (كجا مي گن خانوما مقدمترند؟؟!) با اينكه آفتاب مستقيم مي خورد به چشام ولي حرفاي شيرين و محيط دوست داشتني اونجا بود كه من رو مجبور كرد مدتها پاي صحبتشون بشينم. احسان از آشپزيش مي گفت و از غذاهاي خوشمزه اي كه مي پزه و مرغي كه سوزونده بود (طفلي مرغه اگه مي دونست قراره دست احسان بسوزه...)، بهزاد از غذاهاي مكزيكي و برنج پر از فلفلي كه براي تفريح خورده بود مي گفت، محمد هم بين حرف اونا چيزايي مي گفت و گاه تعريف مي كرد و گاه شاكي مي شد (بالاخره نفهميديم به كدوم صراط مستقيم بود!) و از غذاي من درآوردي پيشر شيشر خودش مي گفت كه خدا نصيب هيچ ... نكنه! بعد چند دقيقه يكي ديگه هم به جمعمون اضافه شد كه بعدها فهميدم اسمش فرزينه.

تصميم خودم رو گرفتم مي خواستم عضوي از اين جمع دوستانه باشم، يه شب كه با فائزه داشتيم چت مي كرديم اين پيشنهاد رو دادم و با استقبال گرمش منم شدم عضوي از پرواز!

اولين جلسه اي كه چهارشنبه بود سر جلسه حاضر شدم، ذوق عجيبي داشتم، از ساعت 12 با اينكه كلاس نداشتم اومده بودم دانشگاه! سر كلاس 205 حاضر شدم. بعد چند دقيقه يه پسري با قيافيه ي نه چندان زياد خوشحال (=عصباني) با تندي ملايمي ! سر يكي از صندلي ها نشست، قبلا با فائزه اينا ديده بودمش، ازش ترسيدم!!! آره من از امير ترسيدم، وسط كلاس يه يادداشتي رو آورد و به فائزه داد و فائزه شروع كرد به گفتن...

پرواز توبيخ شده بود!!! باورم نمي شد! چرا الان؟ الان كه من با اينهمه ذوق و شوق ... قيافه ي ناراحت همه نشون مي داد كه چقدر با هم هم دلن، تا ساعت 3.5 همونجا نشسته بوديم و بچه ها داشتن دفائيه اي مي نوشتن. بهزاد اومد و يه سري بهمون زد، از اون پسري مي گفت كه عامل همه ي اين ... بود مي گفت كه يه بار موقع نصب مطلبي بر روي پانل براش اشكال املايي گرفته بوده! منم گفتم كه پس معلوم شد اين كارا تقصير كيه؟! با لبخند امير دلم سر جاش اومد و يه ذره نسبت بهش احساس امنيت كردم!!! بعد به دنبال راه كاري براي تنبيه كردن اون پسره مي گشتن ، هر كي يه نظري مي داد... فرزين مي گفت بكشيم بيرون از دانشگاه و حسابشو بذاريم كف دستش، امير مي گفت يه نگاه چپ بهش بندازيم خودش همه چيزو مي فهمه ( واقعا امير چه خشنانه!!!!!!) بعد امير گفت كه واقعا چي كار كنيم؟  گفتم فحش بديم بعد فرار كنيم! امير مثل هميشه با لبخندي كه با نگاه گوشه چشم همراهه بهم نگاه كرد و من هم براي دومين بار احساس امنيت كردم!!! محمد با يه لحنه دخترانه برگشت و گفت بگيم بي شعور! ياسر هم مي گفت نه بگيم بد بد بد...

 صبح از چشمان براق فائزه و لبخند دوستاشتنيش فهميدم كه بالاخره دفاعيه كار خودش رو كرد و پرواز را نتوانستند بال بشكنند و پرواز پريد و اوج گرفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/07ساعت 21:58  توسط صونای  |