|
|
|
|
|
امروز باز يكشنبه بودو فائزه و سعيده اومده بودن دانشگاه، اونروزايي كه سعيده و فائزه دانشگاهن خيلي واقعا خوش مي گذره (البته اگه خانم موسوي بذارن! سر كلاس كه بوديم يهو دكمه ي پالتوي فائزه كنده شد و افتاد رو زمين! بهزاد برداشت و داد بهش، منم خواستم مثلا كمك كنم كه...(خوب من چيكار كنم جا دكمه ايش رو چرا باز نكرده بودن؟! تصميم گرفتم كه كتاب رو من بخونم! قبل شروع كتابخواني خواستم كه برم رو تريبونه و بشينم كه يهو پام گير كرد به لبش و كم مونده بود بيفتم!!! محمد هم نامردي نكرد و برگشت به لبه ي تريبون نگاه كرد و گفت بزار ببينم چيزيش نشد!!!(واقعا كه ... بعد تموم شدن كتاب و حرفاي فائزه يك سري بحث هايي شروع شد. منم يه سري نظراتي دادم... ولي نظر كليم اينه كه" انسان ها از ابتدا يك سري نياز غريزي درونش دارن كه حاصلش دوست داشتن جنس مخالفه! و به قول محمد شايد يك سري افرادي هستن كه حتي خودشون به دنبال اين نياز هم ميرن ولي هيچ وقت نمي شه گفت كه كسي هست كه به دنبال عشق بره چون عشق چيزيه كه در لحظه بوجود مياد و چيزي نيست كه انسان دنبالش بره و يا با دليل و منطق اونرو بدست بياره. كسي كه عاشق يكي مي شه دليلي براي اينكارش نداره و بعد عاشق شدنه كه همه ي شرايط اون طرف مقابل رو قبول مي كنه. يك سري از دوستان نظر دادن كه عشق ممكن بين دونفر بعد اينكه از هم شناخت پيدا كردن بوجود بياد، ولي به نظر من اين چيزي كه بعد از شناخت بوجود بياد عشق نيست و دوست داشتنه! يك سري ديگه از دوستان مي گفتن كه ممكنه اول دو نفر همديگر رو دوست داشته باشن و به مرور زمان عشق بينشون بوجود بياد ولي به نظر من اين چيزي كه بين اونا بوجود مياد باز هم عشق نيست و يك نوع وابستگي هستش!" آخر جلسه هم بهزاد ومد و بهم گفت كه كتاب رو خيلي خوب خوندم و لرزش صدام كه در بعضي جاهاي خاصي بود لحن خوبي به خوندنم مي داد |
||
|
|
|
|
|
به دلایل مسائل امنیتی این قسمت حذف می شود!!! |
||
|
|
|
|
به دلیل مسائل امنیتی ... |
||
|
|
|
|
|
برام عجيب بود... نگاهت بهم متفاوت با بقيه ي نگاها بود... هميشه متوجه نگات و سنگيني چشات رو صورتم بودم ولي نمي تونستم برگردم و بهت نگاه كنم ... نمي دونستم موقع نگاه بهت چه رفتاري بايد از خودم نشون مي دادم... هر وقت هم بر مي گشتمو بهت نگاه مي كردم منتظر بودم نگاتو ازم بدزدي ولي تو باز هم نگام مي كردي... و من لبخندي بهت ميزدم و سرم رو پايين مينداختم...ولي يادمه از يكي شنيده بودم كه بهم مي گفت اگه يكي بهت نگاه كرد نبايد فكر كني كه... شايد اين حالت يك تلاقي نگاهه!برام خيلي عجيب بود سعي مي كردي بهم نزديك شي و پيشم باشي ولي هيچ وقت بهم چيزي نمي گفتي... و من براي اينكه هيچي از نگات نخونم ديگه به چشات نگاه نمي كنم... |
||
|
|
|
|
|
امروز طبق معمول چهارشنبه بودو ما جلسه داشتيم! اكثر بچه ها سر جلسه حاضر بودن. داشتيم برا مسابقه از مطالب نشريه راي گيري مي كرديم. احسان هم كه با دوربينش شكار لحظه ها مي كرد! آخر كلاس هم مي خواستيم با ياشار عكس بگيريم كه كسي رو براي اينكار پيدا نمي كرديم... امير برگشت گفت ياشار يه عكس ازمون بگير!!( پيشنهاد خوبي بودا |
||
|
|
|
|
|
اونروز بچه ها براي چاپ پرواز داشتن مي رفتن نازلو، منم همراه بچه ها رفتم،4 شنبه ي هفته ي بعد قراره براي خوردن پيتزا و تولد پروازبريم بيرون.(آخه پرواز تولد كرده 4 شنبه قرار بود نشريه منتشر بشه و به فروش برسه.اون روز زودتر از 4 شنبه هاي قبل رفته بودم دانشگاه!!! وقتي رسيدم طبق معمول همه ي بچه ها جمعشون جمع بود، منم بهشون اضافه شدم... امروز تو سايت نشسته بوديم و جمعمون جمع بود (من، فائزه، سعيده، احسان (عضو ثابت و البته رشته=كامپيوتر |
||
|
|
|
|
|
...كنار خيابون ايستاده بودم و چشام منتظر چشات بود همون چشايي كه وقتي زل مي زدم توش ديگه نمي تونستم ازشون چشم بردارم، همون چشاي بي ريايي كه وقتي بهشون نگاه مي كردم تو هردوش خودمو مي ديدم و خودم...با لاخره اومدي، از اون وره خيابون مي ديدمت، از شوق ديدن چشات و حس گرمي دستات طپش قلبم رو مي شنيدم، برام دست تكون دادي ...ديگه فكر كنم تپش قلبم رو عابرهاي اطرافمم ميشنيدن... خواستم از خيابون رد شم تا زودتر بهت برسم ولي يه لحظه متوجه تغيير حالت چهرت شدم، يه لحظه ايستادي ولي دوباره به سمتم اومدي ولي ايندفعه با سرعت بيشتر، بدون اينكه نگام كني از كنارم رد شدي... ديگه طپش قلبم رو نميشنيدم... چشات متوجه يه جاي ديگه اي بود ... متوجه يه چشاي ديگه... يه نفر رو وسط خيابون ديدم كه دراز كشيده بود، مي گفتن تصادف كرده، ولي من اونقدر متوجه تو و چشات بودم كه نفهميده بودم... همش داد مي كشيدي و چشاتو از چشاي اون بر نمي داشتي، ولي من همش متوجه چشاي تو بودم، دستاش تو دستات بود ولي من باز نگاهم به چشات بود... آمبولانس كه اومد باهاش سوار شدي...منم براي اينكه تنها نموني همراهت اومدم... تو سكوت داشتي گريه مي كردي... دستمو دراز كردم تا اشكاتو پاك كنم ولي اشكات مجال نميدادن پاكشون كنم و مي ريختن رو گونه هاتو تند تند پايين مي اومدن... هيچي نمي تونستم بپرسم ... نمي دونم چرا ولي اولين باري بود كه كنارت بودم و طپش هاي قلبم رو نميشنيدم... دستتو از دست او ن يه نفر نمي كشيدي تا منم گرميشو حس كنم، ديگه به من تو جهي نداشتي، نگات رو از من دريغ كرده بودي، ولي من فقط متوجه چشات بودمو چيزي نمي تونستم بگم... سر خاك باز من رو نميديدي ولي همش صدام مي كردي، من كنارت بودم ولي متوجهم نبودي همش بهم مي گفتي بي وفا كجايي... ولي من كنارت بودم، بهم مي گفتي كجايي چرا پيشم نموندي ... ولي من پيشت بودم... بهم مي گفتي كجايي تا تو چشام نگاه كني ... ولي من نگام فقط به چشاي تو بود... داشتي بيهوش مي شدي ولي نمي دونم چرا صدام نمي كردي...ديگه چرا ازم كمك نمي خواستي ... من پيشت بودم ولي تو متوجه من نبودي و همش توجهت به اون كسي بود كه داشتن خاكش مي كردن، مي گفتي منو هم همينجا خاك كنين مي خوام بميرم... نمي دونم چرا ديگه به فكره منو تنهايي من نبودي... نمي دونم چرا نمي خواستي با من بمونيو دوست داشتي پيش اون بموني... مي خواستم بدونم اين كيه كه تورو از من گرفته، چشماتو، دستاتو، ... يك لحظه برگشتم و متوجه عكس قاب شده ي سر قبر افتادم................... |
||
|
|
|
|
|
تنها جلو در سايت ايستاده بودم، ياسر با همون لبخند هميشگيش اومد و سلام داد، مي خواست بره تو سايت و حضور من مانع مي شد، كنار كشيدم تا بتونه رد شه، قبل از رد شدن با همون حالتي كه من وايستاده بودم جلو در ايستاد بهم گفت چته؟ منم با يه لبخند جوابش رو دادم تصميم خودم رو گرفتم مي خواستم عضوي از اين جمع دوستانه باشم، يه شب كه با فائزه داشتيم چت مي كرديم اين پيشنهاد رو دادم و با استقبال گرمش منم شدم عضوي از پرواز! اولين جلسه اي كه چهارشنبه بود سر جلسه حاضر شدم، ذوق عجيبي داشتم، از ساعت 12 با اينكه كلاس نداشتم اومده بودم دانشگاه! سر كلاس 205 حاضر شدم. بعد چند دقيقه يه پسري با قيافيه ي نه چندان زياد خوشحال (=عصباني) پرواز توبيخ شده بود!!! صبح از چشمان براق فائزه و لبخند دوستاشتنيش فهميدم كه بالاخره دفاعيه كار خودش رو كرد و پرواز را نتوانستند بال بشكنند و پرواز پريد و اوج گرفت... |
||