تبليغاتX
دوباره
با تو خواهم ماند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 20:44  توسط صونای  | 

1- تو بچه گي خيلي توپول بودم و شكمو! بعدا نمودنم به چه دلايلي اينطوري ...

2- يادمه بابا اينا مي گفتن كه تو بچگي دخل يه تلويزيون رو آوردم! و همچين ماهرانه اين كار رو كردم كه هيچ آسيبي به خودم نرسيده! ( جريان اين بوده كه تلويزيون رو با روميزي كشيدم و تا ديدم داره ميفته روم براي حفظ جان! چهار دست و پا فرار كردم.)

3- يادمه مامان بزرگم مي گفت كه تو بچه گي هر وقت مي گفتيم برقص! مي رفتي زود دامن مي پوشيدي و بدون دامن هيچوقت نمي رقصيدي!!!

4- تو بچگي هميشه با خواهرم بازي مي كرديم. وقتي خاله بازي مي كرديم من مي شدم عروس و خواهرم مي شد داماد! يادمه بعضي وقت ها با هم اسب بازي مي كرديم و خواهرم يه اسب سياه داشت با يه خال سفيد رو پيشونيش و منم يه اسب سفيد با يه خال سياه رو پيشوني!!!(چقدر دلم برا خواهرم و اون روزها تنگ شده!)

5- يادمه بچه گيا هر وقت مي رفتيم خونه ي مامان بزرگم با همكاريه دايي ها و خاله ها من و خواهرم مثلا خودمون رو مي زديم به خواب! كه بتونيم شب رو اونجا بمونيم! هميشه هم موفق مي شديم!

6- هر وقت دلم بگيره حتما يه سر مي رم خونه ي مامان بزرگم اينا! آرامش اونجا رو با هيچ جا عوض نمي كنم.

7- از و قتي رفتم دانشگاه و با مرضيه و فائزه (كه 4 سال تو دبيرستان با هم همكلاس بوديم) همكلاس شدم، دنيا برام يه رنگ و بوي ديگه اي داشت و اميدم و دلخوشيم اين دوستام بودن كه تو تموم شاديا و غم هام كنارم بودن.(دوستون دارم)

8- از وقتي كه تو دانشگاه بودم يادم مي ياد همه بهم مي گفتن مهربان! و حتي اسم مهربان هم روم گذاشته بودن.(ممنون از همه ي كسايي كه به من لطف دارن.)

9- بزرگترين و شايد بهترين اتفاق تو دانشگاه آشنايي با گروه پرواز و دوستاي خوبي مثل فائزه، سعيده، ياشار، امير، ياسر، بهزاد، محمد، احسان، فرزين بود كه هيچ وقت فراموششون نمي كنم. حتي وقتي بزرگ شدم!!!!!!!

10- الان وارد مرحله ي ديگه اي شدم ...

 

مي خوام اينجا به

1- هم پروازي هاي عزيزم " فائزه، سعيده، ياشار، امير، ياسر، بهزاد، محمد، احسان، فرزين، ميترا(2)، مرضيه(م)، سولماز"

2- دوستاي خوبم "فائزه، مرضيه، شمين"

3- همكلاسي هاي عزيز " فربد، كاوش، سعيد، جواد"

بگم كه خيلي دوستون دارم و خوبه كه هستين. هميشه باشين!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت 8:3  توسط صونای  | 

امروز چهار شنبه بود، ولي دلگير تر از چهارشنبه هاي پيش ... ديگه از خنده هاي فائزه، قيافه ي جديش، لحن مهربانه ولي دستوريش كه آدم رو مجبور مي كرد هر حرفي رو كه مي گه با علاقه و اطاعت كامل انجام بده! تلاش بي وقفه اش، نگاه هاي مهربونش... از هيچكدوم خبري نبود! ديگه از سعيده با اون قيافه ي آروم و مصمم و مهربونش، با اون دلسوزي هاي به موقع و موثرش، از اون چشاي رنگيه خوشگل و مهربونه پشت عينكش ... از امير با اون جديتش، با كلمه هاي عجيب قريبش، با بحث هاي طولاني و جدي و شنيدنيش، از ياسر با لحن دلنشين حرف زدنش، قيافه ي گاه جدي و گاه پر از لبخندش، از بهزاد با اون مهربوني و احساسش كه همش پشت لحن جديش پنهان شده، از احسان با حرفاش كه تو ظاهر ... ولي تو باطن نشون مي ده كه چه قلب صاف و بي ريايي داره، از محمد با اون خنده ي با مزش و حرف هاي با مزه ترش، از فرزين با اون ابروهاش كه هميشه موقع خنده بالا ميندازه، با حرفاي قشنگ و خنده دارش... ديگه از هيچكدوم خبري نبود... و من دلتنگ همه ي اين دوستان كه آسمان هم با من هم نوايي كرد... چقدر سخت است دوري دوستان ...

 

خيلي دوستون دارم، همه تونو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/06ساعت 16:8  توسط صونای  | 

روز سه شنبه بودو ساعت 1جلسه ي كتاب خواني داشتيم. از صبح تو راهرو وايستاده بوديم و بهزاد پيشمون بود. با سعيده و فائزه و بهزاد آهنگ سياوش قميشي رو تو موبايل بهزاد گوش مي كرديم.( هرگز نخواستم كه تو رو با كسي قسمت بكنم يا ...). ساعت 12.30 كه شد من طبق معمول كلاس داشتم و بايد مي رفتم سر كلاس محاسبات! به بچه ها گفتم كه يه ربع به 2 ميام، خوشبختانه استاد كلاس رو زود تعطيل كردو تونستم ساعت 1.30 سر جلسه ي كتابخواني حاضر شم. يكي از بچه هاي عمران كه اسمشم پوياست كتاب  شاملو رو آورده بود و شعر هايي از اون رو مي خوند و همچين با علاقه اين كار رو انجام مي داد كه... نشستن تو اون محيط انقدر لذت داشت كه حتي سر كلاس معماري هم نرفتم!!! بعد جلسه طبق معمول با بچه ها نشسته بوديم و حرف مي زديم. بحث به جايي رسيد كه هر كي از تعداد اعضاي خانوادش مي گفت!(از بيشتر به كمتر شروع مي كنم!!!) محمد مي گفت كه من 8 تا خواهر دارم و 3 تا پسر هستيم!(ماشاالله!خدا زيادش كنه!) ياسر اينا كه 4 نفر هستن(اينو قبلا مي دونستم!) من و سعيده و فائزه اينا هم 3 نفر هستيم. فهميديم كه بهزاد و امير و احسان اينا هم دو نفرن! ( يه حرفي كه مي شه خدارو شكر همه يه جوابي دارن و از خودشون مي گن! يادمه يه بار ميترا (از نوع كهربا) يه دسته كليد دستش بود كه پرسيدم ميترا اين كليدا ماله كجان؟! ميترا هم يكي يكي همرو گفت!!!(ماشاالله به اين هوش و ذكاوت ميترا!) بعد فكر كنم كه ديگه اينجا حدس بزنين چي شده باشه! يكي يكي كليدها از كيفا در اومد. ياسر دوتا كليد داشت كه نمي دونست يكي ماله كجاست؟! بهزاد و سعيده هم دوتا كليد كوچولوي خوشگل داشتن...) بالاخره جلسه ي كتابخواني ساعت 2.30 تموم شد. بعد تموم شدن جلسه تو كلاس نشسته بوديم و آهنگ هاي سياوش قميشي رو تو موبايل بهزاد گوش مي كرديم! به قول بچه ها جو خيلي سنگين شده بود!(...) امير قرار بود برگرده شهر خودشون. بعد خداحافظي از همه راهي شده بود كه چون من سر كلاس نبودم با من جلوي در خداحافظي كرد. ياسر هم كه خداحافظي كرد و رفت و تو كلاس فقط من موندم و سعيده و فائزه و احسان و بهزاد. به پيشنهاد بهزاد فكر كنم تا حدودهاي 5 بود كه تو دانشكاه مونديم و به حساب پرواز يه نسكافه افتاديم!!!( نسكافه بود ديگه نه؟)(قابل توجه بقيه ي اعضاء!!!) اولش كه دستورالعمل استفاده رو نمي دونستيم احسان برگشت و گفت كه من يه بار ديدم كه يه پسره اولش، نسكافه رو تو آب ريخت.( مرسي از اين دقتت احسان!) (...)

فرداي همون روز كه چهارشنبه بود جلسه داشتيم (قرار نبود اولش جلسه باشه ولي حالا با هر زور و مصيبتي بود فكر كنم جلسه گذاشتيم!) ساعت 12 اومده بودم دانشگاه. وقتي رسيدم با استقبال گرم فائزه روبرو شدم و يه ذره احساس آرامش كردم. مي گفت كه ديروز مامانم مي گفت كه فائزه تو بالاخره زخم معده مي گيري آخرش ميميري !‌(واي خدا نكنههههه ) (...) تنها چيزايي كه از اين روز به خاطر ميارم اينه كه محمد چادر سعيده رو برده بود سر كلاس تا جا بگيره و كلي بهش خنديده بودن. امير سر جلسه نبود و جاش خالي. موضوع شماره ي بعدي من و خودم شد كه بهزاد همش مي خواست اسمش رو به هنر و... (يا يه چيزي كه به هنر ربط داشته باشه!) تغيير بده كه آخرشم موفق نشد! چون ما تركي حرف ميزديم و ياسر چيزي از حرفامون نمي فهميد پاشد رفت و اعصاب من به خاطر اين موضوع خرد شد. مريم شيريني آورده بود تا آخره جلسه بخوريم (قابل توجه امير!). بعدش هم احسان ازمون خداحافظي كرد تا بره و كلي حرفاي خوب خوب زد!!!( اولين بار بود كه از احسان يه همچين حرفايي مي شنيدم!)  فرزين هم اين دفعه تو جمع ما بود و فكر كنم شيريني رو با كاغذ خورده بود چون برگشت و از محمد پرسيد مگه شيرينيه كاغذ داشت؟! بعدش هركي از برنامه ي فرداش (شب يلدا) مي گفت. محمد مي گفت كه ما از ساعت 9 شب مي خوابيم و چراغامون رو خاموش مي كنيم تا كسي نياد خونمون!!! فرزين هم برگشت و گفت كه نه احتمالا چون شب درازه مي خواين بيشتر بخوابين! فرزين مي گفت كه ما جمع مي شيم خونه بزرگترهامون و كلي مي زنيم و مي رقصيم، اولشم از كوچكترها شروع مي كنيم تا بزرگترها روشون باز شه! سعيده مي گفت كه ما ميريم خونه ي مامان بزرگم اينا و همه چي برامون مي خره (از چيپسو پفك گرفته تا... ) منم تنها چيزي كه از شب يلدا يادم مياد اينه كه همش ظرف شستم و وسايل رو آماده كردم. (حسابي برا خودم مسئول تداركات بودم!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/04ساعت 15:58  توسط صونای  |