تبليغاتX
دوباره
با تو خواهم ماند

يكي بود، يكي نبود... 22 سال پيش تو يه همچين روزي تو يه خانواده، بچه اي به دنيا مياد كه اسمش رو مي ذارن "بهزاد". بهزاد كوچولوي ما خيلي بچه ي ساكت و آرومي بود، و به نقاشي هم خيلي علاقه داشت. سالها مي گذره و بهزاد قصه ي ما بزرگ و بزرگتر ميشه! اون امروز 22 سالش شده و زندگيش يه خورده تغيير كرده و زندگي يه نفر ديگه رو هم تغيير داده! علايقش با روزاي قبل فرق كرده! درست 6 ماه و 14 روز پيش يه نفر وارد زندگي اون شده و اونم وارده زندگي اون يه نفر! و الان اون يه نفر، داره براش، از دلش مي نويسه، از اينكه چقدر دوسش داره و چقدر خدارو به خاطر اين روز شكر مي كنه، اينكه 22 سال پيش خدا يه فرشته از فرشته هاشو براش فرستاد تا بعد 22 سال مال اون بشه، آرامشي رو كه با اون و در كنارش داره با كسي قسمت نمي كنه، و آرزو داره كه همه ي 18 تير هارو كنار اون باشه.

زیباترین عشق و دوست داشتن تقدیم تو و دل پاکت باد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 18:33  توسط صونای  |