تبليغاتX
دوباره -
با تو خواهم ماند

تنها جلو در سايت ايستاده بودم، ياسر با همون لبخند هميشگيش اومد و سلام داد، مي خواست بره تو سايت و حضور من مانع مي شد، كنار كشيدم تا بتونه رد شه، قبل از رد شدن با همون حالتي كه من وايستاده بودم جلو در ايستاد بهم گفت چته؟ منم با يه لبخند جوابش رو دادم. سعيده و فائزه و احسان وبهزاد و محمد (به ترتيب حروف الفبا و صد البته خانما مقدم تر!!!) جلو در داشتن با هم حرف مي زدن منم داشتم به حرفاشون گوش مي كردم، فائزه با همون صداي مهربون هميشگيش بهم گفت صوناي ما ميخوايم بريم تو حياط بشينيم بيا تو هم بريم و يه بوس كرد منم گفتم كاش من هميشه تنها مي موندم تو ميومدي بوسم مي كردي. رفتيم تو حياط نشستيم احسان وبهزاد و محمد هم اومدن. البته موقع نشستن نامردي نكردن وطوري نشستن كه آفتاب مستقيم مي خورد تو صورتمون!!! (كجا مي گن خانوما مقدمترند؟؟!) با اينكه آفتاب مستقيم مي خورد به چشام ولي حرفاي شيرين و محيط دوست داشتني اونجا بود كه من رو مجبور كرد مدتها پاي صحبتشون بشينم. احسان از آشپزيش مي گفت و از غذاهاي خوشمزه اي كه مي پزه و مرغي كه سوزونده بود (طفلي مرغه اگه مي دونست قراره دست احسان بسوزه...)، بهزاد از غذاهاي مكزيكي و برنج پر از فلفلي كه براي تفريح خورده بود مي گفت، محمد هم بين حرف اونا چيزايي مي گفت و گاه تعريف مي كرد و گاه شاكي مي شد (بالاخره نفهميديم به كدوم صراط مستقيم بود!) و از غذاي من درآوردي پيشر شيشر خودش مي گفت كه خدا نصيب هيچ ... نكنه! بعد چند دقيقه يكي ديگه هم به جمعمون اضافه شد كه بعدها فهميدم اسمش فرزينه.

تصميم خودم رو گرفتم مي خواستم عضوي از اين جمع دوستانه باشم، يه شب كه با فائزه داشتيم چت مي كرديم اين پيشنهاد رو دادم و با استقبال گرمش منم شدم عضوي از پرواز!

اولين جلسه اي كه چهارشنبه بود سر جلسه حاضر شدم، ذوق عجيبي داشتم، از ساعت 12 با اينكه كلاس نداشتم اومده بودم دانشگاه! سر كلاس 205 حاضر شدم. بعد چند دقيقه يه پسري با قيافيه ي نه چندان زياد خوشحال (=عصباني) با تندي ملايمي ! سر يكي از صندلي ها نشست، قبلا با فائزه اينا ديده بودمش، ازش ترسيدم!!! آره من از امير ترسيدم، وسط كلاس يه يادداشتي رو آورد و به فائزه داد و فائزه شروع كرد به گفتن...

پرواز توبيخ شده بود!!! باورم نمي شد! چرا الان؟ الان كه من با اينهمه ذوق و شوق ... قيافه ي ناراحت همه نشون مي داد كه چقدر با هم هم دلن، تا ساعت 3.5 همونجا نشسته بوديم و بچه ها داشتن دفائيه اي مي نوشتن. بهزاد اومد و يه سري بهمون زد، از اون پسري مي گفت كه عامل همه ي اين ... بود مي گفت كه يه بار موقع نصب مطلبي بر روي پانل براش اشكال املايي گرفته بوده! منم گفتم كه پس معلوم شد اين كارا تقصير كيه؟! با لبخند امير دلم سر جاش اومد و يه ذره نسبت بهش احساس امنيت كردم!!! بعد به دنبال راه كاري براي تنبيه كردن اون پسره مي گشتن ، هر كي يه نظري مي داد... فرزين مي گفت بكشيم بيرون از دانشگاه و حسابشو بذاريم كف دستش، امير مي گفت يه نگاه چپ بهش بندازيم خودش همه چيزو مي فهمه ( واقعا امير چه خشنانه!!!!!!) بعد امير گفت كه واقعا چي كار كنيم؟  گفتم فحش بديم بعد فرار كنيم! امير مثل هميشه با لبخندي كه با نگاه گوشه چشم همراهه بهم نگاه كرد و من هم براي دومين بار احساس امنيت كردم!!! محمد با يه لحنه دخترانه برگشت و گفت بگيم بي شعور! ياسر هم مي گفت نه بگيم بد بد بد...

 صبح از چشمان براق فائزه و لبخند دوستاشتنيش فهميدم كه بالاخره دفاعيه كار خودش رو كرد و پرواز را نتوانستند بال بشكنند و پرواز پريد و اوج گرفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/07ساعت 21:58  توسط صونای  |