|
|
|
|
|
تنها جلو در سايت ايستاده بودم، ياسر با همون لبخند هميشگيش اومد و سلام داد، مي خواست بره تو سايت و حضور من مانع مي شد، كنار كشيدم تا بتونه رد شه، قبل از رد شدن با همون حالتي كه من وايستاده بودم جلو در ايستاد بهم گفت چته؟ منم با يه لبخند جوابش رو دادم تصميم خودم رو گرفتم مي خواستم عضوي از اين جمع دوستانه باشم، يه شب كه با فائزه داشتيم چت مي كرديم اين پيشنهاد رو دادم و با استقبال گرمش منم شدم عضوي از پرواز! اولين جلسه اي كه چهارشنبه بود سر جلسه حاضر شدم، ذوق عجيبي داشتم، از ساعت 12 با اينكه كلاس نداشتم اومده بودم دانشگاه! سر كلاس 205 حاضر شدم. بعد چند دقيقه يه پسري با قيافيه ي نه چندان زياد خوشحال (=عصباني) پرواز توبيخ شده بود!!! صبح از چشمان براق فائزه و لبخند دوستاشتنيش فهميدم كه بالاخره دفاعيه كار خودش رو كرد و پرواز را نتوانستند بال بشكنند و پرواز پريد و اوج گرفت... |
||