تبليغاتX
دوباره - چقدر دلتنگتان هستم...
با تو خواهم ماند

امروز چهار شنبه بود، ولي دلگير تر از چهارشنبه هاي پيش ... ديگه از خنده هاي فائزه، قيافه ي جديش، لحن مهربانه ولي دستوريش كه آدم رو مجبور مي كرد هر حرفي رو كه مي گه با علاقه و اطاعت كامل انجام بده! تلاش بي وقفه اش، نگاه هاي مهربونش... از هيچكدوم خبري نبود! ديگه از سعيده با اون قيافه ي آروم و مصمم و مهربونش، با اون دلسوزي هاي به موقع و موثرش، از اون چشاي رنگيه خوشگل و مهربونه پشت عينكش ... از امير با اون جديتش، با كلمه هاي عجيب قريبش، با بحث هاي طولاني و جدي و شنيدنيش، از ياسر با لحن دلنشين حرف زدنش، قيافه ي گاه جدي و گاه پر از لبخندش، از بهزاد با اون مهربوني و احساسش كه همش پشت لحن جديش پنهان شده، از احسان با حرفاش كه تو ظاهر ... ولي تو باطن نشون مي ده كه چه قلب صاف و بي ريايي داره، از محمد با اون خنده ي با مزش و حرف هاي با مزه ترش، از فرزين با اون ابروهاش كه هميشه موقع خنده بالا ميندازه، با حرفاي قشنگ و خنده دارش... ديگه از هيچكدوم خبري نبود... و من دلتنگ همه ي اين دوستان كه آسمان هم با من هم نوايي كرد... چقدر سخت است دوري دوستان ...

 

خيلي دوستون دارم، همه تونو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/06ساعت 16:8  توسط صونای  |