|
|
|
|
|
1- تو بچه گي خيلي توپول بودم و شكمو! بعدا نمودنم به چه دلايلي اينطوري ... 2- يادمه بابا اينا مي گفتن كه تو بچگي دخل يه تلويزيون رو آوردم! و همچين ماهرانه اين كار رو كردم كه هيچ آسيبي به خودم نرسيده! ( جريان اين بوده كه تلويزيون رو با روميزي كشيدم و تا ديدم داره ميفته روم براي حفظ جان! چهار دست و پا فرار كردم.) 3- يادمه مامان بزرگم مي گفت كه تو بچه گي هر وقت مي گفتيم برقص! مي رفتي زود دامن مي پوشيدي و بدون دامن هيچوقت نمي رقصيدي!!! 4- تو بچگي هميشه با خواهرم بازي مي كرديم. وقتي خاله بازي مي كرديم من مي شدم عروس و خواهرم مي شد داماد! يادمه بعضي وقت ها با هم اسب بازي مي كرديم و خواهرم يه اسب سياه داشت با يه خال سفيد رو پيشونيش و منم يه اسب سفيد با يه خال سياه رو پيشوني!!!(چقدر دلم برا خواهرم و اون روزها تنگ شده!) 5- يادمه بچه گيا هر وقت مي رفتيم خونه ي مامان بزرگم با همكاريه دايي ها و خاله ها من و خواهرم مثلا خودمون رو مي زديم به خواب! كه بتونيم شب رو اونجا بمونيم! هميشه هم موفق مي شديم! 6- هر وقت دلم بگيره حتما يه سر مي رم خونه ي مامان بزرگم اينا! آرامش اونجا رو با هيچ جا عوض نمي كنم. 7- از و قتي رفتم دانشگاه و با مرضيه و فائزه (كه 4 سال تو دبيرستان با هم همكلاس بوديم) همكلاس شدم، دنيا برام يه رنگ و بوي ديگه اي داشت و اميدم و دلخوشيم اين دوستام بودن كه تو تموم شاديا و غم هام كنارم بودن.(دوستون دارم) 8- از وقتي كه تو دانشگاه بودم يادم مي ياد همه بهم مي گفتن مهربان! و حتي اسم مهربان هم روم گذاشته بودن.(ممنون از همه ي كسايي كه به من لطف دارن.) 9- بزرگترين و شايد بهترين اتفاق تو دانشگاه آشنايي با گروه پرواز و دوستاي خوبي مثل فائزه، سعيده، ياشار، امير، ياسر، بهزاد، محمد، احسان، فرزين بود كه هيچ وقت فراموششون نمي كنم. حتي وقتي بزرگ شدم!!!!!!! 10- الان وارد مرحله ي ديگه اي شدم ... مي خوام اينجا به 1- هم پروازي هاي عزيزم " فائزه، سعيده، ياشار، امير، ياسر، بهزاد، محمد، احسان، فرزين، ميترا(2)، مرضيه(م)، سولماز" 2- دوستاي خوبم "فائزه، مرضيه، شمين" 3- همكلاسي هاي عزيز " فربد، كاوش، سعيد، جواد" بگم كه خيلي دوستون دارم و خوبه كه هستين. هميشه باشين! |
||