تبليغاتX
دوباره - بی تو اما رفتم
با تو خواهم ماند

 

...كنار خيابون ايستاده بودم و چشام منتظر چشات بود همون چشايي كه وقتي زل مي زدم توش ديگه نمي تونستم ازشون چشم بردارم، همون چشاي بي ريايي كه وقتي بهشون نگاه مي كردم تو هردوش خودمو مي ديدم و خودم...با لاخره اومدي، از اون وره خيابون مي ديدمت، از شوق ديدن چشات و حس گرمي دستات  طپش قلبم رو مي شنيدم، برام دست تكون دادي ...ديگه فكر كنم تپش قلبم رو عابرهاي اطرافمم ميشنيدن... خواستم از خيابون رد شم تا زودتر بهت برسم ولي يه لحظه متوجه تغيير حالت چهرت شدم، يه لحظه ايستادي ولي دوباره به سمتم اومدي ولي ايندفعه با سرعت بيشتر، بدون اينكه نگام كني از كنارم رد شدي... ديگه طپش قلبم رو نميشنيدم... چشات متوجه يه جاي ديگه اي بود ... متوجه يه چشاي ديگه... يه نفر رو وسط خيابون ديدم كه دراز كشيده بود، مي گفتن تصادف كرده، ولي من اونقدر متوجه تو و چشات بودم كه نفهميده بودم... همش داد مي كشيدي و چشاتو از چشاي اون بر نمي داشتي، ولي من همش متوجه چشاي تو بودم، دستاش تو دستات بود ولي من باز نگاهم به چشات بود... آمبولانس كه اومد باهاش سوار شدي...منم براي اينكه تنها نموني همراهت اومدم... تو سكوت داشتي گريه مي كردي... دستمو دراز كردم تا اشكاتو پاك كنم ولي اشكات مجال نميدادن پاكشون كنم و مي ريختن رو گونه هاتو تند تند پايين مي اومدن... هيچي نمي تونستم بپرسم ... نمي دونم چرا ولي اولين باري بود كه كنارت بودم و طپش هاي قلبم رو نميشنيدم... دستتو از دست او ن يه نفر نمي كشيدي تا منم گرميشو حس كنم، ديگه به من تو جهي نداشتي، نگات رو از من دريغ كرده بودي، ولي من فقط متوجه چشات بودمو چيزي نمي تونستم بگم...

سر خاك باز من رو نميديدي ولي همش صدام مي كردي، من كنارت بودم ولي متوجهم نبودي همش بهم مي گفتي بي وفا كجايي... ولي من كنارت بودم، بهم مي گفتي كجايي چرا پيشم نموندي ... ولي من پيشت بودم... بهم مي گفتي كجايي تا تو چشام نگاه كني ... ولي من نگام فقط به چشاي تو بود... داشتي بيهوش مي شدي ولي نمي دونم چرا صدام نمي كردي...ديگه چرا ازم كمك نمي خواستي ... من پيشت بودم ولي تو متوجه من نبودي و همش توجهت به اون كسي بود كه داشتن خاكش مي كردن، مي گفتي منو هم همينجا خاك كنين مي خوام بميرم... نمي دونم چرا ديگه به فكره منو تنهايي من نبودي... نمي دونم چرا نمي خواستي با من بمونيو دوست داشتي پيش اون بموني... مي خواستم بدونم اين كيه كه تورو از من گرفته، چشماتو، دستاتو، ... يك لحظه برگشتم و متوجه عكس قاب شده ي سر قبر افتادم...................

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/10ساعت 22:7  توسط صونای  |