تبليغاتX
دوباره -
با تو خواهم ماند

 

 

اونروز بچه ها براي چاپ پرواز داشتن مي رفتن نازلو، منم همراه بچه ها رفتم،4 شنبه ي هفته ي بعد قراره براي خوردن پيتزا و تولد پروازبريم بيرون.(آخه پرواز تولد كرده!) قراره آقايون (البته بايد بعضي هاشو فاكتور بگيريم كه با اين حساب فقط ميمونه احسان!!!) براي هفته ي بعد يه مهمونه خوب (از اون خوبا ها!!!) بيارن. سر اين موضوع تو سايت بين فائزه و احسان بحث بود كه احسان با يه لحن قاطعي برگشت و گفت " من  كه ميارم " منم گفتم كه اگه كيشيسن مي ياري... بالاخره قرار شده كه آقا احسان... بعده يه هفته معلوم مي شه!

4 شنبه قرار بود نشريه منتشر بشه و به فروش برسه.اون روز زودتر از 4 شنبه هاي قبل رفته بودم دانشگاه!!! وقتي رسيدم طبق معمول همه ي بچه ها جمعشون جمع بود، منم بهشون اضافه شدم... محمد يه كتاب فال حافظ گذاشته بود اونجا و برا اينو اون فال مي گرفت... فرزين كه پشت بسته ي 50 تومني ها نشسته بود... ياسر امتحان داشت... امير كلاس داشت و بعد كلاس يه سر اومد... سعيده و فائزه و احسان كه همش اونجا بودن... بهزادهم كه كلاس داشت ولي مثل اينكه خيلي براش غير مفيد شده بود (آخه موقع حضور غياب ...) و همچنين مشغول سرقت يكي از نشريه ها بود كه هيچكدوم از بچه ها نديدن ولي از چشمان تيز بين من دور نموند (حالا بهزاد چقدر مي دي به كسي اين موضوع رو نگم!!!) سر جلسه ي اونروز اعصاب فائزه خيلي خورد شده بود چون بچه ها همشون جمع نشده بودن. قرار بود براي پرواز مدير مسئول جديد انتخاب كنيم... صندوق راي گيري ميترا(از نوع كهربا) آرا رو جمع كرد و بعد نتيجه گيري آقاي امير هشترودي به عنوان مدير مسئول انتخاب شدن. ولي چون امير مي خواست ترم بعد براي كارشناسي ارشد درس بخونه قبول نكرد ... وقتي امير داشت حرف مي زد خيلي اعصابم خورد شده بود ... حرفاش يه جورايي بوي جدايي مي داد... يهو به اون لحظه اي فكر كردم كه قراره از بچه هاي پرواز جدا شم و... واقعا گريم گرفته بود...

امروز تو سايت نشسته بوديم و جمعمون جمع بود (من،  فائزه، سعيده، احسان (عضو ثابت و البته رشته=كامپيوتر) بهزاد و فرزين ) كه يهو سرو كله ي خانم موسوي پيداش شد! برگشت گفت كه اينا كامپيوترن؟!( روي سخنش با بهزاد و فرزين بود! احسان كه كامپيوتره!!!!!!) منم گفتم قراره تغيير رشته بدن ولي متاسفانه چند لحظه بعد بهزاد و فرزين رو كجا ديديم؟ پشت در سايت...  امروز جلسه ي كتاب خواني  هم داشتيم. ياشار هم اومده بود... جلسه يه رنگ و بوي ديگه اي داشت (حالا يه ذره تعريف كنيم ديگه بالاخره يه موقعي سردبير بودن و...) ديگه منم افتادم تو خط كلاس دو در كردن و... سر كلاس كه حاضر شديم  امير شروع كرد به حرف زدن. مي گفت كه من فكر كردم و يه حدس هايي زدم در مورد اينكه اون مطب جودي آبوته كاره كيه؟!( واقعا امير بيكاريا مي شيني به چه چيزايي فكر مي كني مثلا شنبه امتحان داره قراره 4 شنبه هم سر جلسه نيادا حالا ببين مي شينه فكرم مي كنه تازه!!!) . رو به فائزه و سعيده كرد و گفت كه معلومه كار شما نيست (حالا از كجا معلومه امير داند...) فهميدم كه الان به من مي گه كاره شماست دقيقا هم همينطور شد ... ( بابا من اين شماره مطلب ندادم... حالا هي بشينين فكر كنين!) واقعا كه ... بعدا هم بشينن بگن خانوما كنجكاون؟!!! بالاخره اينكه الان همه (من جمله من!) مونديم تو كف اينكه جودي ي ي ي آبت كيه؟ اين يه  مسابقه هستش و جوابش هم جايزه داره!( جوابهاتونو به مسئولين روابط عمومي تحويل بدين )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/12ساعت 23:40  توسط صونای  |