|
|
|
|
|
برام عجيب بود... نگاهت بهم متفاوت با بقيه ي نگاها بود... هميشه متوجه نگات و سنگيني چشات رو صورتم بودم ولي نمي تونستم برگردم و بهت نگاه كنم ... نمي دونستم موقع نگاه بهت چه رفتاري بايد از خودم نشون مي دادم... هر وقت هم بر مي گشتمو بهت نگاه مي كردم منتظر بودم نگاتو ازم بدزدي ولي تو باز هم نگام مي كردي... و من لبخندي بهت ميزدم و سرم رو پايين مينداختم...ولي يادمه از يكي شنيده بودم كه بهم مي گفت اگه يكي بهت نگاه كرد نبايد فكر كني كه... شايد اين حالت يك تلاقي نگاهه!برام خيلي عجيب بود سعي مي كردي بهم نزديك شي و پيشم باشي ولي هيچ وقت بهم چيزي نمي گفتي... و من براي اينكه هيچي از نگات نخونم ديگه به چشات نگاه نمي كنم... |
||