تبليغاتX
دوباره -
با تو خواهم ماند

روز سه شنبه بودو ساعت 1جلسه ي كتاب خواني داشتيم. از صبح تو راهرو وايستاده بوديم و بهزاد پيشمون بود. با سعيده و فائزه و بهزاد آهنگ سياوش قميشي رو تو موبايل بهزاد گوش مي كرديم.( هرگز نخواستم كه تو رو با كسي قسمت بكنم يا ...). ساعت 12.30 كه شد من طبق معمول كلاس داشتم و بايد مي رفتم سر كلاس محاسبات! به بچه ها گفتم كه يه ربع به 2 ميام، خوشبختانه استاد كلاس رو زود تعطيل كردو تونستم ساعت 1.30 سر جلسه ي كتابخواني حاضر شم. يكي از بچه هاي عمران كه اسمشم پوياست كتاب  شاملو رو آورده بود و شعر هايي از اون رو مي خوند و همچين با علاقه اين كار رو انجام مي داد كه... نشستن تو اون محيط انقدر لذت داشت كه حتي سر كلاس معماري هم نرفتم!!! بعد جلسه طبق معمول با بچه ها نشسته بوديم و حرف مي زديم. بحث به جايي رسيد كه هر كي از تعداد اعضاي خانوادش مي گفت!(از بيشتر به كمتر شروع مي كنم!!!) محمد مي گفت كه من 8 تا خواهر دارم و 3 تا پسر هستيم!(ماشاالله!خدا زيادش كنه!) ياسر اينا كه 4 نفر هستن(اينو قبلا مي دونستم!) من و سعيده و فائزه اينا هم 3 نفر هستيم. فهميديم كه بهزاد و امير و احسان اينا هم دو نفرن! ( يه حرفي كه مي شه خدارو شكر همه يه جوابي دارن و از خودشون مي گن! يادمه يه بار ميترا (از نوع كهربا) يه دسته كليد دستش بود كه پرسيدم ميترا اين كليدا ماله كجان؟! ميترا هم يكي يكي همرو گفت!!!(ماشاالله به اين هوش و ذكاوت ميترا!) بعد فكر كنم كه ديگه اينجا حدس بزنين چي شده باشه! يكي يكي كليدها از كيفا در اومد. ياسر دوتا كليد داشت كه نمي دونست يكي ماله كجاست؟! بهزاد و سعيده هم دوتا كليد كوچولوي خوشگل داشتن...) بالاخره جلسه ي كتابخواني ساعت 2.30 تموم شد. بعد تموم شدن جلسه تو كلاس نشسته بوديم و آهنگ هاي سياوش قميشي رو تو موبايل بهزاد گوش مي كرديم! به قول بچه ها جو خيلي سنگين شده بود!(...) امير قرار بود برگرده شهر خودشون. بعد خداحافظي از همه راهي شده بود كه چون من سر كلاس نبودم با من جلوي در خداحافظي كرد. ياسر هم كه خداحافظي كرد و رفت و تو كلاس فقط من موندم و سعيده و فائزه و احسان و بهزاد. به پيشنهاد بهزاد فكر كنم تا حدودهاي 5 بود كه تو دانشكاه مونديم و به حساب پرواز يه نسكافه افتاديم!!!( نسكافه بود ديگه نه؟)(قابل توجه بقيه ي اعضاء!!!) اولش كه دستورالعمل استفاده رو نمي دونستيم احسان برگشت و گفت كه من يه بار ديدم كه يه پسره اولش، نسكافه رو تو آب ريخت.( مرسي از اين دقتت احسان!) (...)

فرداي همون روز كه چهارشنبه بود جلسه داشتيم (قرار نبود اولش جلسه باشه ولي حالا با هر زور و مصيبتي بود فكر كنم جلسه گذاشتيم!) ساعت 12 اومده بودم دانشگاه. وقتي رسيدم با استقبال گرم فائزه روبرو شدم و يه ذره احساس آرامش كردم. مي گفت كه ديروز مامانم مي گفت كه فائزه تو بالاخره زخم معده مي گيري آخرش ميميري !‌(واي خدا نكنههههه ) (...) تنها چيزايي كه از اين روز به خاطر ميارم اينه كه محمد چادر سعيده رو برده بود سر كلاس تا جا بگيره و كلي بهش خنديده بودن. امير سر جلسه نبود و جاش خالي. موضوع شماره ي بعدي من و خودم شد كه بهزاد همش مي خواست اسمش رو به هنر و... (يا يه چيزي كه به هنر ربط داشته باشه!) تغيير بده كه آخرشم موفق نشد! چون ما تركي حرف ميزديم و ياسر چيزي از حرفامون نمي فهميد پاشد رفت و اعصاب من به خاطر اين موضوع خرد شد. مريم شيريني آورده بود تا آخره جلسه بخوريم (قابل توجه امير!). بعدش هم احسان ازمون خداحافظي كرد تا بره و كلي حرفاي خوب خوب زد!!!( اولين بار بود كه از احسان يه همچين حرفايي مي شنيدم!)  فرزين هم اين دفعه تو جمع ما بود و فكر كنم شيريني رو با كاغذ خورده بود چون برگشت و از محمد پرسيد مگه شيرينيه كاغذ داشت؟! بعدش هركي از برنامه ي فرداش (شب يلدا) مي گفت. محمد مي گفت كه ما از ساعت 9 شب مي خوابيم و چراغامون رو خاموش مي كنيم تا كسي نياد خونمون!!! فرزين هم برگشت و گفت كه نه احتمالا چون شب درازه مي خواين بيشتر بخوابين! فرزين مي گفت كه ما جمع مي شيم خونه بزرگترهامون و كلي مي زنيم و مي رقصيم، اولشم از كوچكترها شروع مي كنيم تا بزرگترها روشون باز شه! سعيده مي گفت كه ما ميريم خونه ي مامان بزرگم اينا و همه چي برامون مي خره (از چيپسو پفك گرفته تا... ) منم تنها چيزي كه از شب يلدا يادم مياد اينه كه همش ظرف شستم و وسايل رو آماده كردم. (حسابي برا خودم مسئول تداركات بودم!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/04ساعت 15:58  توسط صونای  |